زندگی ارام است مثل ارامش یک خواب بلند
زندگی شیرین است مثل شیرینی یک روز قشنگ
زندگی رویا است مثل رویای یک کودک ناز
زندگی زیبایی است مثل زیبایی یک غنچه ی باز
زندگی تک تک این ساعت هاست
زندگی چرخش این عقربه هاست
زندگی راز دل مادر من
زندگی پینه ی دست پدر است
زندگی مثل زمان درگذر است.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:33  توسط دخترزمستان
|
|

|
| چشمانم را یارای تماشای رفتنت نیست
چرا که آنچنان تلخ، آنچنان سرد میروی
که حتی آتش عشقت نیز نمی تواند زمستان رفتنت را بهار کند

شبنم
من به گرمی تبسم هایت
میل خواهش بستم
و به تاریکی چشمانت
امید بخشش بستم
من به تبداری نگاهت
دل دادم
وبه نازک دلی اشکهایت
گریستم
من به پاکی دستانت
آلوده ی عشقت شدم
و به شیرینی آغوشت
طعم تلخ جدایی را
طعم تلخ تنهایی را
طعم تلخ بی تو بودن را
چشیدم
من به کوتاهی بودنت
اندوهی به بلندای نبودنت
اندوختم
و چه کوتاه بود،
بودنت
به کوتاهی شبنمی
که از روی گلبرگ لحظهایم
چکید
وچه بلند بود،
نبودنت
به بلندای درخت اندوهی
که سالهاست روی زندگی ام
سایه ای سنگین افکنده است |
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:55  توسط دخترزمستان
|
با بال و پرت نگو که ماندن ننگ است
فرياد نزن که آسمان خوشرنگ است
برگرد پرنده!دل به پرواز نبند
اينجا دل يک قفس برايت تنگ است!
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:50  توسط دخترزمستان
|
در جلسه ی امتحان عشق
من مانده ام و یک برگه ی سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی
و یک بغل تنهایی و دلتنگی...
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!
در این سکوت بغض الود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
و برگ سفیدم
عاشقانه قطره را به اغوش می کشد!
عشق تو نوشتنی نیست...
در برگه ام،کنار ان قطره
یک قلب کوچک می کشم!
وقت تمام است
برگه ها بالا...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:49  توسط دخترزمستان
|
ای ستاره ها که بر فراز ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
اری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
با دلی که بوئئ از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتراست
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر ان نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
اخر ان نوای گرم عاشقانه مرد
جام باده سرنگون وبسترم تهی
سر نهاده ام به روئ نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم اگهید
از دوروئئ وجفای ساکنان خاک
کانچنین به قلب اسمان نهان شدید
ای ستاره ها،ستاره های خوب وپاک
من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان باوفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
در دل سیاه شب نهان شدید
ای ستاره ها کز ان جهان جاودان
روزنی به سوئ این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها،چه شد که او مرا نخواست
ای ستاره ها،ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:47  توسط دخترزمستان
|
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 6:22  توسط دخترزمستان
|
ای ستاره ها که بر فراز ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
اری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
با دلی که بوئئ از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتراست
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر ان نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
اخر ان نوای گرم عاشقانه مرد
جام باده سرنگون وبسترم تهی
سر نهاده ام به روئ نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم اگهید
از دوروئئ وجفای ساکنان خاک
کانچنین به قلب اسمان نهان شدید
ای ستاره ها،ستاره های خوب وپاک
من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان باوفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
در دل سیاه شب نهان شدید
ای ستاره ها کز ان جهان جاودان
روزنی به سوئ این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها،چه شد که او مرا نخواست
ای ستاره ها،ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:2  توسط دخترزمستان
|
مهربانم.ای خوب
یاد قلبت باشد.یک نفر هست که اینجا بین ادمهایی که همه سرد وغریبند با تو
تک وتنها به تو می اندیشد
و کمی. دلش از دوری تو دلگیر است
مهربانم.ای خوب
یاد قلبت باشد.یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش این است
زیر این سقف بلند.هر کجایی هستی به سلامت باشی
و دلت همواره.مهو شادی و تبسم باشد
مهربانم.ای خوب
یاد قلبت باشد.یک تفر هست که دنیایش را
همه ی هستی و رویایش را
به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش می خواهد.لحظه ها را با تو.به خدا بسپارد...
مهربانم.ای خوب
یک نفر هست که با تو
تک و تنها با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور
پر احساس و خیال است و سرور
مهربانم
این بار.یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت هر صبح.عکس هایت را
از ته قلب و دلش می بوسد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:52  توسط دخترزمستان
|
سيرم از زندگي و از همه كس دلگيرم
آخر از اين همه دلگيري و غم مي ميرم
پرم از رنج و شكستن، دل خوش سيري چند ؟
ديگر از آمد و رفت نفسم هم سيرم
هر كه آمد، دل تنهاي مرا زخمي كرد
بي سبب نيست كه روي از همه كس مي گيرم
تلخي زخم زبان و غم بي مهري ها
اينچنين كرده در آيينة هستي پيرم
بس كه تنهايم و بي همنفس و بي همراه
روزگاريست كه چون ساية بي تصويرم
دلم آنقدر گرفته است، خدا مي داند
ديگر از دست دلم هم به خدا دلگيرم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22:25  توسط دخترزمستان
|
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:48  توسط دخترزمستان
|
امشب برای گریه ام یک شانه می خواهم که نیست
در این خرابات جهان یک خانه می خواهم که نیست
در غربت چشمان تو تنهاییم اواره شد
در وصف این نامردمان یک واژه می خواهم که نیست
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:19  توسط دخترزمستان
|
مثل تموم قصه ها قصه ي ما به سر رسيد
اما شبيه قصه مون به گوش هيچ كس نرسيد
حرفات همه بهونه بود براي شاعر شدنم
نخوندي از ترانه هات يكي براي موندنم
دلم مي خواد سر بذارم رو شونه هات
شعر و غزل برات بگم،بگم از اون ناگفته هات
هوا هواي رفتنه،وقته پرنده شدنه
بخون برام اي همنفس!دلم داره پر مي زنه
ابرا همه رنگي شده،هواي دلتنگي شده
اينجا كه بارون نمياد،دلا همه سنگي شده
راستي مي خوام چيزي بگم،ممكنه باور نكني
داروندارم واسه تو دلم رو پرپر بكني
ديگه بايد اسم تو رو توي دلم صدا كنم
به وقت دلواپسي ها،فقط واست دعا كنم
قصه ي ما تموم شده مثل تموم قصه ها
چه بي صدا شكسته شد،دلم تو دستاي شما.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 21:31  توسط دخترزمستان
|
تنها!
بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست
ز اشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر
که در این شهر طبیب دل بیماری نیست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:31  توسط دخترزمستان
|
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم برای انکه باید باشد و نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:12  توسط دخترزمستان
|
اشک می ریزم و گاه میزنم لبخندی روی دنیای سیاه...
قاصدک می گوید:کهکشان جای خداست.
ارزویم این است...که روم تا اوج انجا که خداست.
دست او گیرم و بر گونه ی او بوسه زنم.
تا که شاید شب تارم پر از نور شود.
و بتابد مهتاب،و سحرگاه بخواند مرغی.
قاصدک روزی گفت:می برد من را با خود،انجا که خداست.
روز دیگر...اما...
قاصدک تنها رفت...
و من گوشه نشین را نفرستاد به اوج.
اشک می ریزم و گاه میزنم لبخندی روی دنیای سیاه.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:17  توسط دخترزمستان
|
يه شب خوب تواسمون يه ستاره چشمك زنون/خنديدوگفت كنارتم تا اخرش تا پاي جون/ستاره ي قشنگي بود اروم وناز ومهربون/ستاره شدعشق منو منم شدم عاشق اون/ولي زيادطول نكشيدعشق منو ستاره جون/ماهه اومدستاره رو دزديدو بردنامهربون/حالاشبابا ياداون چشم ميدوزم به اسمون/دلم ميخواد داد بزنم اين بود قول وقرارمون/تو رفتي واز خودتم حتي نذاشتي يه نشون/اين رسم عاشق شدنه اي ادم نامهربون.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 5:37  توسط دخترزمستان
|
به زمين مي زني و مي شكني/عاقبت شيشه ي اميدي را/سخت مغروري و ميسازي سرد/در دلي اتش جاويدي را/ديدمت.واي چه ديداري واي/اين چه ديدار دل ازاري بود/بي گمان برده اي از ياد ان عهد/كه مرا با تو سر و كاري بود/ ديدمت. واي چه ديداري واي/نه نگاهي.نه لب پر نوشي/نه شرار نفس پرهوسي/نه فشار بدن و اغوشي/ اين چه عشقي است كه در دل دارم/مي گريزم ز من و در طلبت/من از اين عشق چه حاصل دارم/باز هم كوشش باطل دارم/باز لبهاي عطش كرده ي من/لب سوزان تو را مي جويد/مي تپد قلبم و با هر تپشي/ قصه عشق تو را ميگويد/بخت اگر از تو جدايم كرده/مي گشايم گره از بخت.چه باك/ ترسم اين عشق سرانجام مرا/بكشد تا به سر پرده ي خاك/خلوت خالي وخاموش مرا/تو پر از خاطره كردي اي مرد/شعر من شعله ي احساس من است/ تو مرا شاعره كردي اي مرد/ اتش عشق به چشمت يك دم/جلوه اي كرد و سرابي گرديد/تا مرا واله و بي سامان ديد/نقش افتاده بر ابي گرديد/در دلم ارزويي بود كه مرد/لب جانبخش تو را بوسيدن/بوسه جان داد به روي لب من/ديدمت.ليك دريغ از ديدن/سينه اي تا كه بر ان سر بنهم/دامني تا كه بر ان ريزم اشك/اه.اي انكه غم عشقت نيست/مي برم بر تو و بر قلبت رشك/ به زمين ميزني و مي شكني/عاقبت شيشه ي اميدي را/سخت مغروري و ميسازي سرد/ در دلي. اتش جاويدي را.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:57  توسط دخترزمستان
|
مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند،تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند گدایی عشق می کنند،اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال نامردی به جای می اورند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 16:16  توسط دخترزمستان
|
شب سردي است و من افسرده...راه دوري است و پايي خسته...تيرگي هست و چراغي مرده...ميكنم تنها از جاده عبور...دور ماندند ز من ادمها...سايه اي از سر ديوار گذشت...غمي افزود مرا از غمها...فكر اين تاريكي و ويراني...بيخبر امد تا با دل من قصه ها سازد پنهاني...نيست رنگي كه بگويد با من... اندكي صبر سحر نزديك است...هر دم اين بانگ برارم از دل...واي اين شب چقدر تاريك است...خنده اي كو كه به دل انگيزم...قطره اي كو كه به دريا ريزم...صخره اي كو كه بر ان اويزم...ديگران را هم غمي هست به دل...غم من يك غم غمناك است.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:49  توسط دخترزمستان
|
ادما از ادما زود سیر میشن/ادمااز عشق هم دلگیر میشن/ادمارو عشقشون پا میذارن/ادما ادمو تنها میذارن/منو دیگه نمی خوای خوب میدونم/ازکتاب دلت اینو می خونم.../ادما ای ادمای روزگار/چی میمونه از شماها یادگار؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 5:7  توسط دخترزمستان
|